اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
811
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
العينى برگشتن روى نه ، و بدان مقام بودن فعل وى نه . اينكه جوينده است تا همىجويد لذت جستن كونين بر وى منغص گردانيده است . فان من استراح فى الطلب فانه المطلوب ، و يافته و آنكه يافته است ديدار آن وى را از ديدن كونين محجوب كرده است و از كل معانى فانى گردانيده است . وى را معانى و صفاتى نامانده ، و از غير دوست وى را خبر نامانده ، و اندر حال مشاهدت از دوست بهره نه . فهو فان عن غير الحق قائم بالحق . آن چيزها كه غير حق آمدند وى از آن فانى گشته است و وى را بدان چيزها صحبت نيست ؛ و آنكه وى را با وى صحبت است وى را اندر جنب وى هيچ مراد نه . نماند مگر همه دهشت و حيرت و هلاك و فنا . و الفانى و الهالك لا يتلذذ و لا يتنعم . هركه اندر كونين لذتى بيابد يا از نعمتى خبر دارد يا بداند كه من كيم يا چهام يا كجاام ، يا چه دارم يا با كهام يا چه همىدانم يا چه همىبينم يا چه همىگويم يا چه همىشنوم فانى نيست ؛ و هركه فانى نيست عارف نيست . ثم قال : « و قال فارس المعرفة هى المستوفاة فى كنه المعروف » . گفت : معرفت آن است كه عارف مستوفا گردد اندر مشاهدت معروف ؛ و مستوفا آن باشد كه وى را به تمامى از وى بستده باشند . چنان كه كسى كه وام خويش تمام بستاند گويند : استوفى حقه و توفى حقه . پس معنى اين سخن آن باشد كه چون بنده را معرفت به كمال رسد صفات وى از وى به تمامى بستانند ، و مشاهدت معروف چنان غلبه گيرد بر سر وى كه از كل معانى و صفات خويش فانى گردد ؛ و به ديدار معروف چنان مشغول گردد كه نيز خويشتن نبيند ؛ يعنى از خويشتن خبر ندارد . و اين را تأويل است . شايد كه مستوفا بدان معنى گردد كه نظارهء قضاى ازل گردد ، داند كه از آن قسمتى كه اندر ازل مرا رانده است به طلب من نعمت زيادت نگردد ، و به ناله و جزع من بلا كم نگردد . از بهر آنكه داند كه اندر وقت قضاء مقضى قاضى را معلوم بود ، و جزع و طلب من همه معلوم . اگر امروز به طلب من يا به جزع مقضى متغير خواستى گشتن ، وقت قضا كه معلوم بود خود بدان وصف افتادى . چون علم قاضى را تغيير نيامد مقضى بر من متغير نگردد .